خدایا امشب خیلی خسته ام...صبح بیدارم نکن

دل نوشته....

با همه حال بدم بازم اومدم که بنویسم واسه آخرین بار...

دیگه همه ظرفیتام تموم شد، دیگه به آخرین جایی که باید میرسیدم رسیدم...

فقط میخوام آخرین آرزوم برآورده بشه، فقط میخوام برگردم خونه خودم...( مخاطب خاص ،خیلی خوب میدونی من کجا دوست دارم برم!!!)

همه چی تموم شد، همه چی، واقعا تموم شد.


خدایا هیچ کسی و چشم انتظار نزار.

نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 3:46 بعد از ظهر توسط ؟|

نامه ای به مخاطب خاصم



گوش می دهی مخاطب خاص من؟!

دلتنگی هایم را به همه شکل برایت بازگو کرده ام؛ 

با ناله هایم؛ با قلب دردمندم؛ با اشکم...

نگرانی و دوست داشتنم را به همه گونه برایت بازگو کرده ام؛

با قلبم؛ با زبانم؛ با نوشته هایم؛ با نگاهم...

ولی تو در مقابل همه این ها گفتی:

"  فکر نکن بهش؛ فوقش نمیشه دیگه  "

چه بی رحماانه و بی پروا و بی خیال این را بازگو کردی...!!!!


بعد از این همه دلتنگی هایم؛ دوستت دارم هایم؛ و اشکهایم را در خلوت خود و خدا بازگو میکنم

در خلوت شب. آنگاه که همه غافل از اطراف و در خوابند حتی تو...


با وجود همه ممنوعیت ها برایم باز هم ؛ اشک خواهم ریخت برای دل:

بزرگ اما کوچکم

صبور اما نا آرامم

بی خیال اما نگرانم

محکم اما ضعیفم...


دیگر حتی نزدیکترین کسانم نخواهند دید اشکهایم را 

نخواهند دید ناله هایم را

جز خدا....


گوش کن... من تو را بیشتر از آنچه که تصور می کنی شناختمت

و می دانم نیازت به عشق و دوست داشته شدن را کسی برایت نمی تواند برآورده کند ولی تو هم اکنون نمی بینی و نمی شنوی

سرت؛ اطرافت شلوغ است؛ روزی میرسد که فارغ خواهی شد از شلوغی ها؛ آن روز متوجه خواهی شد جای کسی در جانت خالی است ؛ دلت تنگ کسی هستی ؛ دلتنگ نگاهی هستی از جنس غیر آدم ها؛ دلت هوای دوستت دارم های خاصی را میکند؛ دلت تنگ است برای صدایی...

به یاد خواهی آورد روزهای گذشته را ؛ آه خواهی کشید به خاطر این دوری؛ به خاطر آن روزهایی که بی پروا و بی خیال گفتی "  فوقش نمیشه دیگه"

آنگاه به خود خواهی گفت: کاش کنارم بود؛ کاش کنارش بودم؛ کاش تک تک دوستت دارم هایم را هضم کرده و پاسخ  داده بودم..


آنجاست که اشک هایت سرازیر می شود و رو به خدا خواهی گفت :

برای لحظه ایی هم شده او را در کنارم داشته باشم!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392ساعت 2:41 بعد از ظهر توسط ؟|

کجایی




کجایی؟؟؟


دارم دق میکنم....


با توام مخاطب خاص...


کجایی؟؟؟



نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1392ساعت 4:52 بعد از ظهر توسط ؟|


مخاطب خاص با توام گوش کن...

چرا به من دروغ گفتی؟؟؟؟؟؟ من که کارت نداشتم.... من که گفتم می خوای برو؛ من که که گفتم باهات دیگه کاری ندارم برو؛ من گفتم برو پی زندگیت... 


چرا به من دروغ میگی.... من بدم میاد از دروغ...... از من اینقدر بدت میاد....  می دونم  آزارت دادم منو ببخش


خدایا میشنوی بهم دروغ گفته..... حضرت معصومه میشنوی کنار توه ولی به من روغ گفته....


حالم خوب نیست..... اصلا خوب نیستم


+  من حضرت معصومه (س) میخوام......

نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1392ساعت 7:42 بعد از ظهر توسط ؟|

کاش یکی بود و پیدا میشد منو با خودش می برد حرم حضرت معصومه( س)


خیلی بهش نیاز دارم....


خدا کنه تا دیر نشده بتونم برم....



نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1392ساعت 9:39 قبل از ظهر توسط ؟|

روزی خوآهــد رسیـــد ،...

کـه دیگـــر نـه صــدآیمـ رآ بـشنوید ،

نـه نگــآهمـ رآ ببیــنیـد،نـه وجــود ِ مــرآ رآ حــس کنیــد ...

و میـ شــوییــد بآ اَشکتــآن ،!!! سنگ ِ قبــرِ خآک گرفتــه ی ِ مــرآ !!!

و آن لحظـه است ،

معنــی تمآمـ ِ حرف هآی ِ گفتـه و نگفتــه اَمـ رآ میـ فهمـــید !

ولــی مـَــن دیگــر نیستمـ !

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1392ساعت 1:0 بعد از ظهر توسط ؟|

التماس کردم تا فقط برای لحظه ایی بهم اجازه بدن که بیام اینجا... نتونستم پیاها رو بخونم .... ببخشید دوستای گلم



فقط اومدم برای مخاطب خاص بنویسم که دارم دق میکنم، میدونم باور نداری دارم دق میکنم... ولی دیگر  بدون هیچ صدایی ... بدون هیچ گله ایی

خوش باش.... بگو... بخند... بگرد...       و تا ابد زندگی کن




نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1392ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط ؟|

سلام ....یکی از دوستای نویسنده این وبلاگ هستم.


حال دوستتون خوب نیست و از همه شما عذرخواهی کرد تا یک مدتی نمیتونه بیاد اینجا



خسته اضافه کرد:


 مریمی خانم   اگه این پست رو دیدی، خسته گفت که رمز وبلاگت رو نداشتم که بتونم بهت سر بزنم.miss m


 مریم خواهر گلم امیدوارم بتونم ببینمت

 مینا و سارینا گلم دلم براتون تنگ شده


 همه مواطب دلاتون باشید.


و به مخاطب خاصم:

تا مدتی اجازه  ندارم از هیچ وسیله ایی استفاده کنم..نمیدونم کجا باید بنویسم این حرفام رو شایدم بعد از این فقط سکوت کنم.خسته ام مخاطب خاص من...



نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392ساعت 8:23 قبل از ظهر توسط ؟|

میدونی سخت تر از همه چیه؟ اینه که الکی بخندی تا بخوای نشون بدی که هیچ غصه ایی دیگه نداری...

اینکه به نگاه نگران مادر و پدرت با خنده های الکی آرامش بدی که من خوبم....


اینکه برای فرار کردن از این همه تظاهر و برای فرار از همه غصه هات و اشکات الکی بگی خسته ام و خودت رو به زور بخوابونی....


روی قلبم بالا اومده... باد کرده... میدونم چیه.. خودم خوب مبدونم چیه.... 

دارم از دوریش دق میکنم...



نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1392ساعت 0:3 قبل از ظهر توسط ؟|

همه چیز برام تمام شد...


نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1392ساعت 10:35 قبل از ظهر توسط ؟|


آخرين مطالب
» من فقط تو را میخوام!!! خودت!!!
»
»
» دروغ گفت به من!!!!!!!!!!!!!!!!!
»
» ....
» دق میکنم...
»
»
» یک جمله....

Design By : behnam.com